سی و یک ماهگی
به نام خدا...
شروع زمستون امسال و دوست نداشتم... ویروس لعنتی ول کن نبود... کروب... انفولانزا... آمپول... انتی بیوتیک و دارو سهم ما از شروع زمستون بود...
خدا رو شکر میکنم که خوبی... همیشه خوب باش
شیرین پسر تو این روزا فقط به فکر اینه که مهمون بیاد خونمون و ما بهش اسباب بازی بدیم و بازی کنیم و سی دی ببینیم... با کوچکترین تغییر تو خونه ازمون سوال میکنی که مهمون میاد؟ اینو چرا دداشتی اینجا؟؟؟
گاهی یه حرفایی میزنی... یه چیزایی میپرسی که عجیب خواستنی میشی... میگی من سوپ مرغ دوست ندارم... مامان تو سوپ مرغ دوست داری؟ من میگم یله دوست دارم... بلافاصله نظرت عوش میشه میگی... پس منم دوست دارم.
یا موقع خواب میگی خواب ندارم.... ببین چشامو! اگه من بگم من خوابم میاد تو هم میگی منم خیلی خوابم میاد... و لحظاتی بعد چشمات بسته اند و خودت غرق خواب
بازی خریدارو فروشنده و خرید و تعویض .... بازی اینکه مهمون اومده خونمون و باید ازش پذیرایی کنیم و براش شام بپزیم... بازی الفی اتکینز.... بازی قایم شدن و یا به قول خودت ده بیس سی چل... که معلوم نمیشه کی باید قایم بشه و کی چشم بذاره .... جز برنامه ی هر روزمونن... منم کم کم کودک درونم داره زیادی فعال میشه... دو تا کودک (بردیا و مامانش) در یک اقلیم نمی گنجند.
تو همون روزایی که درگیر مریضیت بودیم منم مبتلا شدم... بی حال نشسته بودم... اومدی کنارم و گفتی ملیض شدی؟ داغی؟؟ دارو میخوری؟ تلخ نیست... بوی آبلالو میده... من فدای محبتت... چه خوبه که یه همدمی مثل تو دارم...
تو خونه راه میری میگی... من بردیا حیدلی (حیدری) هستم... بردیا جونم... منم ازینکه مامان شما هستم خیلی خیلی خوشوقتم... خوشبختم...
هر چیزی که توی خونه گم میکنی میای به من یا بابایی میگی: بلند شد... پاشو... زود... راه برو... پیداش کن
چشم... شما امر بفرمایید
وقتی با هم از پله ها میایم بالا من واقعا کم میارم و نفس نفس میزنم... دستتو میذاری رو قلبم میگی: دلب داری؟ منم دارم... ببین...
به دنبال ماجراهای ما توی دستشویی بر سر مسئله پ ی پ ی ... دیشب توی دستشویی حسابی درگیر بودیم که چرا نمیتونی کارتو انجا بدی... یه هو با عصبانیت داد زدی و گفتی: بابا ندارم... باسنم خالیه!!!!!
من چی کار کنم با تو که یه روزایی لب به غذا نمیزنی... یه روزایی انقدررررر میخوری که نمیتونی بخوابی... مدام میگی: هیلی خوردم.... همه چی خوردم.... دلم درد بکنه... مامان ببن دلمو!
شب یلدای امسال که خونه مامان بزرگ و بابابزرگ بودیم به همراه همه ی خاله ها و دایی ها و اهل و عیال... ازون روزای پر خوری بود....

دونه ی انارم... یلدات مبارک... سومین یلداییه که با هم سپری میکنیم و چقدررررر دل چسبه که هستی



سی و یک ماهگی
